تبليغاتX
حرفی برای نگفتن
حرفی برای نگفتن
همۀ اینا رو بعدن یَکجا توضیح می دم
غزاله ! دردهایت این روزها چقدر آشناست برایم...

 یادی از غزاله علیزاده .  به مناسبت بیست و یکم اردیبهشت 1325 سالمرگ این نویسنده ی ایرانی 

متن زیر به نقل از گفت و گوی غزاله با مجله گردون در مهر ماه ۱۳۷۴(شماره ۵۱) انتخاب شده. حرفهای علیزاده در گفتگوی فوق به خوبی بازگو کننده تلخی اوضاع و احوال روحی او چند ماه پیش از مرگ است. البته در جایی خواندم که گویا این مصاحبه در مجله پروین سال 1370 شماره صفر چاپ شده.


با بی‎قراری چشم بر جهان گشودم!

متن زیر روایت جذاب، دلنشین و در عین حال تلخی‎ست از نوشتن و زندگی، از زبان بانوی سیاهپوش ادبیات داستانی معاصر، کسی که گویی تلخی و درد در وجودش سرشته شده بود. غزاله علیزاده به بیان خود در تمام طول زندگی با یک بی‎قراری دست به گریبان بود، و شاید همین بی‎قراری هم بود که او را به سمتی سوق داد که نقطه‎ی پایان زندگی اش را خود بگذارد. در این گفتگو حرف‎های غزاله علیزاده چنان زیبا و تاثیر گذار بود که ترجیح دادیم متن سوالات و حرفهای حاشیه‎ای را از آن حذف کنیم. از تلخ‎ترین بخش‎های روایت علیزاده باید بدان جا اشاره کرد که در پرلاشز بر سر مزار صادق هدایت، راهنمای توریست‎ها در معرفی نویسنده بزرگ ایرانی می‎گوید: «یک نویسنده عرب که در فرانسه خودکشی کرده!» بازی تقدیر را می‎بینید!

***

ما نسلی بودیم آرمان‎خواه، به رستگاری اعتقاد داشتیم، هیچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارع از کابوس و رویا حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت اگر هم نشانه عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‎هایی قدسی داشتیم: آزادی، وطن، عدلت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه معنای نهفته‌ای داشت.

اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان، پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‎قرار می‌دمیدم به آسمان. در گلخانه می‌نشستم، بی‎وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس، می‌ستودم. از جهان روزمره‎گی، تقدیس و آرمان‎گرایی به انسانیت پشت کرده و شهرت فصلی، جنیست و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‎هایی تنگ فروکاسته است.

روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسان و هستی. «چنین گفت زرتشت» نیچه را به تازگی خوانده بودم، تنها جمله‌ای که از کتاب در آن مقطع زندگی به یاد مانده، این است: «من زمین را که در آن کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم.» با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیش‎باز خطر می‌رود. در ماه رمضان شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم، «تهوع» ژان پل سارتر را تا سپیده دم می‌خواندم، تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم.

روزی رگبار شد. زیر باران سیل آسا یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. ‌های و هوی شیروانی‎ها، ذهنیم را احاطه کرده بود. دندان‎هایم سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‎ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم.

تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه بی‎طلب من، پیاپی بر سرم بارید.

به قول وهاب در کتاب خانه ادریسیها، خلیفه عبدالرحیمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود. من همین قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم. میوه‌های خواندنم کال و کرم خورده کم‎کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، روزنامه خراسان.

چند سال بعد آمدم به پایتخت، پشت هم داستان می‌نوشتم، با نثر ضعیف، ساختار سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفا آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‎هایی از یک قریحه ناپخته امتیاز دیگری از نظر من ندارد، هر چند بیش و کم شهرتی زودس برایم آورده بودند. یادم می‌آید روزی در حال کتاب خواندن از خیابان می‌گذشتم، تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند، سراپایم را نگاهم کردند، گفتند: می‌دانی به کی شبیه است؟

انتظار داشتم چهره‌ای زیبا را بگویند، اما بی تردید رأی دادند: «سیمون دو بوار.»

چند سال بعد رفتم فرانسه. از وقتی یادم می‌آید، بی قرار بودم. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس، می‌رفتم لب رود سن، معمول شبها.

آرنج‌ها را می‌گذاشتم روی حفاظ پل‌ها و خیره می‌شدم ته موج‎ها. جاذبه آب مرا می‌کشید سمت پایین. دانشکده را به ظاهر روی سرم می‌گذاشتم، شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضت‌های آزادی بخش، سایه ساواک، اما از درون، جوشش دل آرامش نمی‌پذیرفت. احساس غربت در هر شرایطی تسکین ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم، چه در آن سوی مرز.


روزی گورستان «پرلاشز» را دور می‌زدم، از کنار بناهای یاد بود گرد گرفته، تار عنکبوت بسته و نیمه شکسته‌ای می‌گذشتم، تا به مزار صادق هدایت رسیدم.

آنوقت‌ها پر از شمع و گل بود. همان دور بر، مزار مارسل پروست را کشف کردم، تخته سنگی سیاه، به نظر من ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم.

باغ کومبره و کودکی مارسل را به یاد آوردم، منقلب شدم، برگشتم سر مزار هدایت و چند شاخه گل از خرمن گل‌های او قرض گرفتم، برای پروست آوردم.

رهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای پروست یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب.» برگشتم سر آرامگاه هدایت. معرفی نویسنده بزرگ ایران تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده عرب که در فرانسه خودکشی کرده است.» نفرت تسکین‎ناپذیر هدایت را به یاد آوردم.

بله تا به حال می‌نویسم. چی از خودم بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند، در گردونه سوگ‌های طنزآمیز زندگی، رسیده‎ام تا اینجا، به انتظار شوخی‎هایی که درراه هستند، با بود و نبود انسان.

ما در خلا می‌نویسم و رابطه مستقیمی با خوانندگان بیش و کم محدود آثارمان نداریم. بازتاب صدای خود را کم می‌شویم و از مرحله نوشتن پخش کتاب، انتظار، تعلیق، بی‎تکلیفی و مشکلات دیگری را با صبوری تحمل می‌کنیم. ولی ماجرا به همین خطم نمی‌شود. متحد نیستم.

تنها خودمان را قبول داریم یا داور دسته ستایندگان پراغماض را.

در برابر آثار همگان نیز، یا با رگبار انتقاد جبهه‎گیرانه می‌رویم به پیش‎باز آن‎ها، یا مطلقا ساکت می‌مانیم که این دومی بدتر است. غافلی از این‌که اگر حرمت گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم.

مصاحبه‌ای با کنزا بورواوئه – برنده جایزه نوبل – جمله‌ای خواندم به این مفهوم: «ده‎ها نویسنده دیگر در ژاپن هستند که بیشتر از من شایستگی دریافت این جایزه را دارد.»

سرچشمه واقع بینی و تواضع او از کجاست؟ پیوند با آیین باستانی ذن بودیسم، کندوکاو در ژرفای روح انسان و شناخت جهان، وارستگی از شهوت و خودپرستی؟ به هر حال چنین آدمی با این خصوصیات شایسته صدرنشینی است.

هر هنرمندی تنها در برابر کارش تعهد دارد. چرا باید رفتاری مثل سوگلی‌های حرم برای خوشایند بودن نیرو مصرف دارد؟

حتی ادبیات بنگلادش، ترکیه و مصر، شهری به مراتب گسترده‎تر از رمان‌های معاصر ما در جهان دارند. کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت» بسیار نزدیک. در مصاحبه‌ای نقل می‌کند: «به نظر من کشوری که می‌تواند نویسنده مثل هدایت داشته باشد، حتما نویسندگانی با ارزش دیگری را در ادامه او پرورش داده است.»

دسته کم نگاه کنید به بعضی از آثار ساعدی یا بهرام صادقی. برای ترجمه نوشته‌های معاصر آماده شوید و مردم جهان را از این سو تفاهم بیرون بیاورید، فکر می‌کنم طراحان بسیاری خواهید داشت، از جنبه‌های مادی و معنوی.

داوری از من برنمی آید، حتی نسبت به قهرمان‌های داستان‎های، هم دردی دارم تا قضاوت. اگر قرار بود داور باشم، ماشین پررابررو دود تخیلاتم به کار می‌افتاد، تک تک نویسندگان را دست به گریبان با مصایب، انتظار، امید، بی‎گناهی و سرخوردگی پیش نظر می‌آوردم و جایزه را صد پاره می‌کردم. بخشیدن و انتخاب کردن، کار دشواری است.

ادگار آلن پو داستانی دارد به نام «گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مو بر می‌خورد. او ماجرایی دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخ‌های مهیب گرداب برای مخاطب خود نقل می‌کند. بعد از پیروزی موهای او یک سره سپیدشده است، دیگر سن و سالی ندارد و دنیا را در حالتی برزخی از دور می‌بیند.

دستاویز من برای ادامه زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان به امید گرفتن ضرب و هرج و مرج جهان بیرون.

دوره‌های گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راه گشایان و ادامه دهندگان این طریق، همواره مجموع بوده‌اند نه پراکنده. بده بستان و مشاورت

سفر ناگذشتنی- غزاله علیزاده

مجموعه ای از داستانهای جوانی علیزاده

حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی می‌کند. رمان روسی قرن نوزدهم با قله‎هایی چون گوگول، تولستوی، داستایفسکی، تورگنیف، چخوف به اوج می‌رسد.

فردوسی از رودکی و شهید بلخی نیرو گرفته و همزمان با فرخی و عنصری و منوچهری به سرایش اثر سترگ خود پرداخته است.

شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلمسازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف می‌گنجند. غنای آینده ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.*



پی نوشت:


غزاله علیزاده در ۲۷ بهمن ۱۳۲۵ در مشهد به دنیا آمد. در تهران علوم سیاسی خواند و در فرانسه(سوربن) در رشته فلسفه و سینما به تحصیل پرداخت. در میانه دهه چهل زمانی که دختری جوان بود، نخستین داستانهایش را در نشریات به چاپ سپرد و چنان که خود نیز در روایت بالا اذعان کرده داستان‎هایی خام و نه چندان قابل تامل بودند، اما در سالهای بعد مسیر پیشرفت را پیمود و سر انجام با انتشار «خانه‎ی ادریسی‎ها» خود را به عنوان یکی از چهره‎ای شاخص داستان‎نویسی ایران در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، معرفی کرد. بعد از تابستان، سفر ناگذشتنی، دو منظره، چهارراه، رمان «شبهای تهران» (که بعد از مرگش منتشر شد)  و «با غزاله تا ناکجا» (مجموعه داستانهای کوتاهش) از جمله آثار معروف او هستند. علیزاده در ۲۱ اردی‎بهشت ماه ۱۳۷۵ در جواهرده رامسر به زندگی خود پایان داد. متن بالا از گفتگوی او با مجله گردون در مهر ماه ۱۳۷۴(شماره ۵۱) انتخاب شده. حرفهای علیزاده در گفتگوی فوق به خوبی بازگو کننده تلخی اوضاع و احوال روحی او چند ماه پیش از مرگ است.



((...می خندی و می گویی: پا به پایت آن قدر پیر می شوم که موهایم روی ِ همین آسمان ِ جنوب برف شود. می گویی: کسی که می اندیشد بهار تنها با بوی ِ بهار نارنج بهار می شود، هیچ چیز از بهار نمی داند، نشانی ِ تمام ِ به دریا رفته گان را از سید می پرسیم، بعد می نشینیم رو به دریای ِ جنوب و زل می زنیم به آب تنی کردن ِ خورشید، شب که از راه بیاید، ماه چراغ ِ همیشه روشن مان می شود، زیر ِ نور ِ مهتاب دست هایت را می گیرم تا برایم از شهری بگویی که دوستش می داشتیم، شهری که خیابان هایش شبیه ِ هیچ خیابانی نبود، بعد می نشینیم کنار ِ حسین، او خوب می تواند لب هایش را هم صدای ِ فلوت ِ یدی کوره کند، تازه می گوییم شعر هم بخواند برای مان، او هم زیر ِ همین آسمان آغوش ِ نازی را نفس کشیده ، آن قدر بیدار می مانیم که آتش بخوابد، بعد برای ِ پسرک تنهای ِ کلبه ی ِ شمال دعایی شبیه ِ دعای ِ مادران مان می خوانیم، شاید هلیا راه ِ دریا را به یاد بیاورد. می گویم: چشم هایم دیگر سو ندارند تا برایت داستان های ِ غزاله را بخوانم، گُر گرفته اند چشم هایم، از رفتن ِ کسی، از دوری ِ جایی، از بدرقه ای نا به هنگام. آرام زیر ِ گوشم زمزمه می کنی: چشم هایت را ببند، ما خانه ی ادریسی ها را با چشم ِ بسته هم می توانیم ببینیم، اصلن اگر دلت خواست یک شب می رویم همان خانه ی ِ پر از حوض و کاشی که پیرزن سال هاست دارد روی ِ ایوانش جوراب های ِ پشمی می بافد و قلیان دود می کند.می گویم: راستی تو فکر می کنی هنوز پیرزن می تواند با دود ِ قلیانش ماهی درست کند و بفرستد به آسمان؟ می گویی: پیرزن تمام ِ این سال ها برای ِ این زندگی کرده که آسمان بدون ِ ماهی نماند و دخترک ِ گل فروش بدون ِ جوراب، والا سال ها پیش، که باد خبر از بازنیامدن ِ کسی می داد پیرزن تمام می شد. چشم هایم را می بندم، شانه به شانه ی ِ هم غرق می شویم زیر ِ باران...

حسین پناهی))

| 23 | یه جلبرگ |

 

راستی !

صدای تو چقدر نزدیک است

همین دور دور ها هستی ... نه؟!

 

| 19 | یه جلبرگ |

گاهی برای تو

می نویسم

یا مداد مشکیِ کودکی هایم

کودکی هستم

که دفترِ کودکی اش را گم کرده

می نویسم

به امید آن که تو نیز

حاشیه های سپیدِ دفترم را

نشانه بروی

کودکی که مدادش تمام شده

و از برگ های رقصان در دستانِ باد

می هراسد

می نویسم

به امید آن که

دفترِ کوچکم را

کنارِ مداد های رنگیِ کودکی ام بیابم.

.................

 

 

| 19 | یه جلبرگ |

نامه شگفت انگیز! قطعا دو بار خواهید خواند
داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل

جولیای عزیزم سلام ....
بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم

"
روبرتو" که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.
Pauolo
نامه را خواندید؟ اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید : پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را
بخواند. ! "یک خط در میان"
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید

| 11 | یه جلبرگ |


تنها می ایستم...


تنها


تنها می ایستم


تو رفته ای 


نیستی


تنها صدای توست


که این چنین می تواند


جاشوهای غمگین رابه ژرفای عمیق ترین اقیانوس ها


بکشاند


تنها نگاه توست


به پهنای وسیع ترین کبود...


تنها می ایستم


مرگ را لاجرعه


سر می کشم


سر می خورم


می شکنم


مرگ را سر می کشم...


قدم قدم


سوی دورترین نشانِ تو


محوترین نشانی از تو


خودم


مرگ


هجوم می برم...


"همانا زندگانی را رازیست پیدا


وحقیقتی ست نهان


و همانا و مرگ و من


تنها

ما می شویم...


"تنها می ایستم"


تا این آخرین آیه از بزرگ ترین کتاب زمینی من باشد


*******

| 21 | یه جلبرگ |


س. ل . ا م.

این شعر رو توی چند ست قبلی گذاشته بودم، اما مورد توجه قرار نگرفت ، گویا دیده نشده..



تنها می ایستم...


تنها


تنها می ایستم


تو رفته ای 


نیستی


تنها صدای توست


که این چنین می تواند


جاشوهای غمگین رابه ژرفای عمیق ترین اقیانوس ها


بکشاند


تنها نگاه توست


به پهنای وسیع ترین کبود...


تنها می ایستم


مرگ را لاجرعه


سر می کشم


سُر می خورم


می شکنم


مرگ را سر می کشم...


قدم قدم


سوی دورترین نشانِ تو


محوترین نشانی از تو


خودم


مرگ


هجوم می برم...


"همانا زندگانی را رازیست پیدا


وحقیقتی ست نهان


و همانا و مرگ و من


تنها

ما می شویم...


"تنها می ایستم"


تا این آخرین آیه از بزرگ ترین کتاب زمینیِ من باشد


*******


| 23 | یه جلبرگ |


مدتی گذشته...


نمی دانم چه می گذرد...


دستی بریده


قلبی خون آلود...


گذشته ها را باید گذشت...


ما در آینده غرق شده ایم





| 15 | یه جلبرگ |


تنها می ایستم...


تنها


تنها می ایستم


تو رفته ای 


نیستی


تنها صدای توست


که این چنین می تواند


جاشوهای غمگین رابه ژرفای عمیق ترین اقیانوس ها


بکشاند


تنها نگاه توست


به پهنای وسیع ترین کبود...


تنها می ایستم


مرگ را لاجرعه


سر می کشم


سر می خورم


می شکنم


مرگ را سر می کشم...


قدم قدم


سوی دورترین نشانِ تو


محوترین نشانی از تو


خودم


مرگ


هجوم می برم...


"همانا زندگانی را رازیست پیدا


وحقیقتی ست نهان


و همانا و مرگ و من


تنها

ما می شویم...


"تنها می ایستم"


تا این آخرین آیه از بزرگ ترین کتاب زمینی من باشد


*******



| 15 | یه جلبرگ |

 

* به سلامتی بیل!
که هرچقدر بره تو خاکبازم براق تر می شه
* به سلامتی عقرب!
* عقرب وقتی تو آتیش گیر می کنه و دورش همش آتیشه با نیشش خودشو می کشه که کسی ناله هاشو نشنوه
* به سلامتی سیم خارادر!
که پشت و رو نداره.
* بهسلامتی اون که بی کسه ولی ناکس نیست
* به سلامتی دریا!
که ماهی گندیده هاشو دور نمی ریزه.
* به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه!
* به سلامتی بچه های قدیم که با ذغال واس خودشون سیبیل میذاشتن تا شبیه پدراشون بشن نه بچه های الان که ابروهاشونو بر میدارن تا شبیه مادراشون بشن
* به سلامتی آسمون!
که با اون همه ستاره هاش یه ذره ادعا نداره
ولی یه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرویس کرده.
* گل آفتابگردان را گفتند: چرا شبها سرت رو پایین می اندازی؟
گفت: ستاره چشمک می زند، نمی خواهم به خورشید خیانت کنم.
به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند
* به سلامتی همه اونایی که سخت مشغول شطرنج زندگی اند و نمی دونند ما مات رفاقتشون هستیم
* به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ، اما بازم دلت نمیاد شماره شون رو از فون بوکت پاک کنی
* و به سلامتی میخی که هرچی زدن تو سرش خم نشد

| 14 | یه جلبرگ |

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
ما که نبودیم
خدایا! جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزیم ؟؟؟
| 10 | یه جلبرگ |

 

ستاره ی کوچیک من

می خوام باهات حرف بزنم

خوب می دونم توقع زیادیه

تو امشبی که آسمون سکوته و سیاهیه

****

ستاره ی شبای من آبی و پر نور و شرر

بیا واسم چشمک بزن نذار نگاهمو به در

******

می خوام فقط نگات کنم

ستاره ی کویر من

تو این سیاهیِ کویر

نگام بکن، چشمک بزن

****

ستاره ی شبای من آبی و پر نور و شرر

بیا واسم چشمک بزن نذار نگاهمو به در

*****

تو این شبِ دور و دراز

که راه بین من و تو

هزار تا سال نوریه

غصه دارم عزیزکم

که سرنوشت من و تو

تا آخرش جداییه و دوریه

*******

ستاره ی شبای من آبی و پر نور و شرر

بیا واسم چشمک بزن نذار نگاهمو به در

*********

می خوام فقط نگات کنم
چشام برات بی قراره
تویی تموم هرچی هست
من بی تو معنی نداره

صدای توبرام لالایی شبه
قصه ی من و تو هزارو یک شبه

عشق من به تو اگه گفتنی بود
پس باید ستاره ها رو همگی واژه کنم
عشق من به تو آخه گفتنی نیس
نمی خوام ستاره ها رو مث قلب خودم آواره کنم
******************

| 23 | یه جلبرگ |

 

 

خدای خوبم !

هرگز کسی را به آن چه قسمتش نیست عادت مده

"کوروش کبیر"

| 16 | یه جلبرگ |

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا

 

| 12 | یه جلبرگ |

 

بکوش عظمت در نگاه تو باشد...

ناتانائیل،آرزو مکن که خدا را جز در همه جا  بیابی.

هر آفریده ای نشانه ی اوست اما او را نشان نمی دهد.

همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند ما را از راه آفریدگار باز می دارد.

ناتانائیل همچنان که می گذری ،به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ نکن. به خود بگو تنها خداست که گذرا نیست...

ناتانائیل من زندگی دردآلود را از دل آسودگی دوست تر می دارم.

ناتانائیل من شوق را به تو خواهم آموخت.

اعمال ما وابسته به ماست همچنان که روشنایی به فسفر. راست است که ما را می سوزاند اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد. و اگر جان ما ارزشی داشته باشد برای این است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست، می خواهم پاهای برهنه ام آن را حس کند، معرفتی که قبل آن احساسی نباشد برایم بیهوده است!

در شگفتم ناتانائیل!تو خدا را در خود داری و از آن بی خبری!

او را ندیده ای چون او را پیش خود به گونه ای دیگر مجسم می کردی.

ناتانائیل!تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن،ناتانائیل یعنی باور نداشتن اینکه او هم اکنون حضور دارد.

ناتانائیل! زیبا ترین سرورهای شاعرانه آنهاست که از درک هزارو یک دلیل وجود خداوند به آدمی دست میدهد.

ناتانائیل بدبختی هر کسی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را که می نگرد از آن خود می داند، اهمیت هرچیز نه به خاطر ما که به خاطر خود اوست، ای کاش نگاه تو همان باشد که به آن می نگری.

ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...

ناتانائیل!در کنار آن چه شبیه توست نمان! هرگز نمان،ناتانائیل.

همین که پیرامونت رنگ تو را به خود گرفت، یا تو به رنگ آن شدی، دیگر سودی برایت نخواهد داشت، باید آن را ترک بگویی.

از هیچ چیز جز درسی که برایت به ارمغان می آورد بر مگیر!

ناتانائیل! می توان به زیبایی به خواب رفت و به زیبایی از خواب برخواست، اما خواب های شگفت در کار نیست، و من رویا را تنها زمانی دوست دارم که حقیقت آن را بپذیرم، زیرا زیبا ترین خوابها هم

با
                           لحظه ی بیداری
                                                                    برابری نمی کند...
 
 
 
| 11 | یه جلبرگ |

 

باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین 'باختن' و 'بد باختن'

 

| 12 | یه جلبرگ |

 

معمولا کسانی که شعر می گن شعرهاشون رو حفظ هستند و اگر هم جایی بخوان از شعرهای خودشون بخونند از حفظ می خونند.

شاید خنده دار باشه اما من هیچ وقت شعرهامو حفظ نشدم. نمی دونم چرا...

اصلا من که شاعر نیستم.

""""""""

و در این شهر

که همه چیز به هم ساییده ست

نه هوایی و نه هوای تو هست..

به صدای نفس سرد تو می اندیشم

...

 

 

| 12 | یه جلبرگ |

سلام.

امیدوارم آغاز بهار طبیعت براتون مصادف با بهار خوشبختی و رشد شکوفه های موفقیت باشه.

از امتحانی بهمن سال قبل به این طرف فرصت نداشتم بیام و سر بزنم.

چند تا فیلم خوب و حرفه ای از سینمای جهان به دستم رسیده؛ می بینم و نظرم رو می گم اگه دوس داشتین شما هم منو از دیدگاه هاتون بی بهره نگذارید.

 

| 11 | یه جلبرگ |

 

هوا گرفته بود، باران می بارید؛ کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن درست می شه!

سلام. امتحانای  این ترم دانشگاه از شنبه شروع می شه. خیلی درسخون نیستم اما یکی دو هفته ای نمی تونم بیام.

موفق و پاینده باشید...

 

کاش می شد همچو آواز خوش یک دوره گرد

زندگی را دوره کرد... 

| 19 | یه جلبرگ |

 

فراموش نکنیم

فراموش نکن که خندیدن یک جور سپاس از خدای مهربان است؛

فراموش نکن باید امروز دانه های بیشماری بکاری تا فردا برداشتی پربار تر داشته باشی؛

فراموش نکن که کمک به مستمندان درونت را آرام و شادتر می کند؛

فراموش نکن که ترس و وحشت تنها باعث از بین رفتن این روزهایت می شود؛

فراموش نکن برای عبور از موانع باید روح و جسمی مقاوم داشته باشی؛

فراموش نکن "من می توانم" کلید دستیابی به موفقیت است؛

فراموش نکن خشم و اضطراب دو دشمن اصلی موفقیت هستند؛

فراموش نکن گاهی لازم است برای پرش های بلند چند قدمی به عقب برگردیم؛

 

 

| 19 | یه جلبرگ |

 

چند تا ازین جمله ها از یه دوست خیلی عزیزه که خودش به اندازه یه فیلسوف درک و معرفت داره

* در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش گل سرخ و علف هرز یکیست

* تجربه شانه ای است که طبیعت زمانی آن را بدست مامی دهد که دیگر مویی در سر نداشته باشیم

* آن که دائم به نداشته هایش فکر می کند،داشته هایش را از دست می دهد.

* اگر خداوندآرزویی در دل تو انداخت بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است.

* آخر هر چیزی خوب است، اگر خوب نشد بدان هنوز آخرش نشده (چارلی چاپلین)

* لحظه ها را به امید خوشبختی گذراندیم، غافل از این که خوشبختی لحظاتی بودند که گذراندیم

*  فردا یک راز است نگرانش نباش، دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور، امروز یک هدیه است قدرش را بدان

* عشقی که آن را بیابیم خوب است اما عشقی که خود بیاید بهتر است

* ما می رویم، عشق می ماند، پس عاشق باش تا بمانی

* در نهان به آنانی که دوستمان ندارند دل می بندیم و در آشکار از آنان که دوستمان دارند غافلیم، شاید دلیل تنهایی مان همین باشد.

*داشته های تو هیچ اهمیتی برای تقدیر ندارند و این تو هستی که باید مواظب داشته هایت باشی تا تقدیر آن ها را به آسانی از تو نگیرد

* امواج زندگی را بپذیر، حتی اگر تو را به عمق دریا ببرند؛ آن ماهی آسوده که  همیشه بر سطح آب ها می بینی مرده است

* زندگی چیزی نیست که می بینید، زندگی آن چیزی است که حس می کنید.

* هرگز خم نخواهم شد، حتی اگر آسمان از قامتم کوتاه تر شود.(کوروش کبیر)

* فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن ، خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند و لی نسوزاند

* اگر کسی وارد زندگیت شد و گذاشت و رفت علاوه بر این که یه خاطره به جا می ذاره می تونه یه تجربه هم به جا بذاره، پس سعی کن خاطره های خوب و تجربه های مفید رو به خاطر بسپاری؛ دوست داشته باش تا دوستت داشته باشند

* تا به قله "عشق " صعود نکنی، دامنه دوست داشتن را زیر پایت حس نخواهی کرد

* سایه ها محصول پشت کردن دیوارها به آفتابند؛ گستاخی دیوارها را تقلید نکنیم تا آفتابی بمانیم...

* عشق در دریا غرق شدن و دوست داشتن در دریا شنا کردن است

*زندگی کن؛ زیرا زمان همیشه از آنِ تو نیست

* عشق هیچ مرگی نمی شناسد؛ عشق بر مرگ غلبه می کند. عشق مرزهای زمان را فتح می کند.

+++++++++++++++++++

| 19 | یه جلبرگ |

About
.............................................

تنهايی تموم وجودمه
منو تنها بذارين
اين تموم بود نبودمه
منو تنها بذارين
...
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................